کیان و نوژان

هر کس که گفت برای تو مردم دروغ گفت من راست گفته ام که برای تو زنده ام

خوشبختی در کنار توبودن

هر گاه که تصمیمی مهم میگیرم آن را با تو در میان می گذارم هر گاه که روزی سخت دارم در کنار تو بودن دشواری اش را از یادم می برد هر گاه که دلسرد می شوم از آنچه می کنم می توانم همیشه به دلگرمی های تو تکیه کنم هر گاه برای من پیشامد نیکی رخ می دهد شادمانی تو نیکی آن را دوچندان می کند هر گاه رویاهای نو در سر دارم می توانم به پشتیبانی تو تکیه کنم هر گاه که میبینم در پی انجام کاری اشتباه هستم تنها بوسه ای از تو مرا به راه راست باز می گرداند بدان خاطر که می فهمم هیچ چیز در زندگی پر ارزش تر از عشق تو نیست ...
17 ارديبهشت 1393

در جواب فرزندم....

سلام به همه دوستای خوبم این شعر و حتما بخونید البته من خودم دختر ندارم اما واقعا من و تحت تاثیر قرار داد (البته فکر نمیکنم دختر و پسر داشته باشه اگه میگفت فرزند کاملتر بود)   در جواب دخترم که پرسید:چرا مرا به دنیا آورده ای؟ زیرا سال های جنگ بود و من نیازمند عشق بودم برای چشیدن طعم آرامش زیرا بالای سی سال داشتم و میترسیدم از پژمردن پیش از شکفتن و غنچه دادن زیرا طلاق واژه ایست تنها برای مرد و زن نه برای مادر و فرزند زیرا تو هرگز نمی توانی بگویی: مادر سابق من حتی وقتی جنازه ام را تشیییع میکنی و هیچ چیز،هیچ چیز در این دنیا نمی تواند ...
16 ارديبهشت 1393

پولدار

سلام به همه اندر افاضات آقازاده باید بگم: دیشب رفتیم امامزاده صالح همه روبروی حرم ایستاده بودن و دعا میخوندن و گریه میکردن یه خانمی هم کنار ما زیر چادرش ریز ریز گریه میکرد که سیل سوالات کیان شروع شد تا رسید به اینکه چرا همه اینجا ایستادن و دعا میخونن؟ منم گفتم خوب هر کی یه چیزی از خدا بخواد میاد اینجا و دعا میکنه خدا بهش بده تو هم الان میتونی یه دعا بکنی کیان هم فکر کرد و گفت : من از خدا میخوام که پولدار شم !!!!! دیدم یه دفعه خانمه سرش و از زیر چادر آورد بیرون ... به کیان گفتم پولدار شی که چه کار کنی ؟ جواب داد: میخوام برا خودم تانک پلاستیکی و مسلسل پلاستیکی بخرم (کیان چند تا تانک داره که همه با باطری کار میکنن و اونم م...
12 ارديبهشت 1393

رانندگی

کیان از اینکه من رانندگی کنم خوشش نمیاد منم شاید سالی یه بار پیش بیاد بشینم پشت فرمون چند روز پیش بعد از مدتها میخواستم رانندگی کنم زورم به ترمز دستی نمیرسید گفتم وای کیان چقدر سفته اصلا زورم بهش نمیرسه!! کیانم با تغیر کامل گفت : صد دفعه نگفتم تو ضعیفی! رانندگی کار زنهای ضعیف نیست فقط بابا ها قوین و میتونن رانندگی کنن!!! ...
12 ارديبهشت 1393

بستنی

امروز عصر دوتا بستنی با هم خورد و شب گفت دلم درد گرفته منم گفتم واسه اینه که دوتا بستنی با هم خوردی سریع گفت چطوری اون بستنی دومی و از دلم در بیارم       ...
11 ارديبهشت 1393

دریا

سلام به همه دوستای خوبم امیدوارم از این هوای خوب بهاری نهایت استفاده رو ببرین پنج شنبه هفته پیش ما رفتیم شمال یه جای بکر و عالی اونم تو این فصل که همه جا بهشته ! از اول که به کیان گفتیم میریم شمال فقط سطل شن بازی اش و برداشت و گفت بریم ! هرچقدرم ما اصرار کردیم بازم اسباب بازی بردار قبول نکرد و گفت اونجا فقط شن بازی میکنم ما هم خبر نداشتیم آقا چه نقشه ای برامون ریخته!!! خلاصه که از اول جاده میگفت چرا نمیرسیم کلی براش توضیح دادیم تا راضی شد بخوابه و وقتی رسیدیم بیدارش کنیم ، جایی هم که میخواستیم بریم اولین بار بود که میرفتیم و خودمون هم تایم دقیقی نداشتیم به هر حال کیان بیدار شد و شروع کرد به دنبال دریا گشتن و خیلی جدی ...
11 ارديبهشت 1393

عشق

تنها عشق!!!! به پیرامون خود مینگرم و درختان پر از شکوفه را میبینم غروب صورتی رنگ و کودکان خندان و پر نشاط را به پیرامون خود مینگرم و مردمی را هم می بینم که از جنگ هسته ای می گویند و در شگفتی فرو میروم که چگونه توانسته ایم چنین نیروی ویران گری در دنیایی چنین زیبا به وجود آوریم به پیرامون خود مینگرم و میبینم پر از چیزهای هراس انگیز است ولی سپس تو را میبینم و میدانم که عشق من به تو اراده ای به من میدهد که خوبی های زندگی را گرامی بدارم و کششی تا با بدی های آن بستیزم تو را می بینم و میدانم تنها عشق دلگرمی ماست بر این که دنیا زیبا خواهد مان...
28 فروردين 1393

موزیک وبلاگ

این آهنگ و به عشق خود خودت گذاشتم اینجا چون خیلی دوستش داری !     (کلی گشتم تا آهنگ وبلاگ پسرم همونی باشه که خودش خیلی دوست داره)     ...
27 فروردين 1393

بعد از تعطیلات

سلام به همه کیان این روزها خیلی پسر خوبی شده هر شب اسباب بازی هاش و جمع میکنه بعد میخوابه. خودش میره دستشویی و کاراش و انجام میده و میاد بیرون و لباساش و میپوشه (هر چند کلا لباس در آوردن و پوشیدن بلد نیست و به سختی این کار و انجام میده)   تو خیابون هی نمیگه من مرد شدم دستت و نمیگیرم مثل آقا میاد دستم و میگیره و با هم راه میریم. واسه همینام دو شب پشت سر هم آدم آهنی اومده و براش جایزه آورده 3 تا سرباز جنگی و وسایل شون که شامل تفنگ و سنگر و نارنجک و.... میشه (البته به سفارش خودش و برای بار سوم) خلاصه که از صبح که بلند میشه داره میدون جنگ درست میکنه و بازی جنگی میکنه و وسط اش هم مدام در مورد سربازی (شغل اینده اش) میپرس...
27 فروردين 1393