کیان و نوژان

هر کس که گفت برای تو مردم دروغ گفت من راست گفته ام که برای تو زنده ام

همیشه در کنار توام تا عاشق تو باشم

همیشه در کنار توام تا تو را درک کنم همیشه در کنار توام تا همراه تو بخندم همیشه در کنار توام تا با تو گریه کنم همیشه در کنار توام تا با تو حرف بزنم همیشه در کنار توام تا همراه تو فکر کنم تا با تو آینده را برنامه ریزی کنم گرچه شاید همیشه همراه هم نباشیم خواهش میکنم بدان که همیشه در کنار توام تا عاشق تو باشم. سوزان پولیس شوتز ...
19 خرداد 1393

درب و داغون

دیشب عباس اومد از جاش بلند شه رگ پاش گرفت و لنگون لنگون راه میرفت منم هی میخندیدم و میگفتم کیان بابا رو ببین کیانم تا نگاه کرد گفت: مامان الان اسم بابام شده آقای درب و داغون!!!!!!!!!! قیافه ما اون لحظه دیدنی بود ...
12 خرداد 1393

حسن ختام

خوب حالا میرسیم به حسن ختام پست های امشب که خیلی هم برای من حسن نیست!!!!!!!!! اونم کوتاهی موهاته عزیزم....... هرچند نه من و نه برای اولین بار بابایی ات اصلا دلمون نمیخواست موهات و کوتاه کنیم اما با اومدن تابستون و گرما شما هم با این همه فعالیت مدام زیر موهات خیس میشد و میترسیدم با باد کولر سرما بخوری.......... رفتی موهات و کوتاه کردی ....... امیدوارم دیگه تا آخر تابستون مجبور نشیم این کار و انجام بدیم ...
12 خرداد 1393

عکس

همیشه سر عکس انداختن باهات مشکل دارم عمرا یه جا بمونی من ازت عکس بندازم اگرم چند تا عکس خوب داری همه اش با کلک و ادا و اصول من انداخته شده امشب میخواستم ازت عکس بندازم تا دوربین و دیدی گفتی از کاری جنگیم عکس بنداز و شروع کردی به کارای جنگی به قول خودت.......... هر حرکتی که به جنگ مربوط میشد و انجام میدادی و میگفتی بنداز ........ نتیجه اش بد نشد چند تاش و برات میزارم تا وقتی میبینیشون کلی بخندی خدا رو چه دیدی شاید واقعا وقتی بزرگ شدی بشی فرمانده نیروهای انتظامی و ارتش و ......... بعد میفهمی که شغل امروزت آرزوی بچه گی هات بوده..........                  &nb...
12 خرداد 1393

کشف جهان

سلام به دوستای خوبم این روزا مدام به این فکر میکنم که بیام تو وبلاگت از روزمرگی هات بنویسم اما انقدر جدیدا بزرگتر شدی حرفای خوب خوب میزنی که نمیدونم از کدوم اش بگم ؟؟؟؟؟ عزیز دلم نفسم شرع کردی به کشف جهان البته این تعبیر منه........ نمیدونم این رفتار برای سنت زوده یا دیر اما تو الان شروع کردی و من غرق شادی ام واسه همین چیزای کوچیکی که میگی واسه این همه علت و معلول که خودت توصیف میکنی و همه شون هم کاملا درستن ........ یه کاری که من همیشه تو تربیتت پیش گرفتم این بوده که در مورد مسائل روزمره به جز موارد ضروری باهات صحبت نمیکردم و هی همه چیز و پشت سر هم برات توضیح نمیدادم شایدم کارم اشتباه بوده اما به شدت مصر بودم از دنیای ما آدما دور باشی ...
12 خرداد 1393

احساسات باارزشند!!!

همیشه میپنداشتم کارهای روزانه من بسیار حیاتی هستند گفته های روزانه ام بسیار ضروری هستند و آموخته های روزانه ام بس هیجان انگیز ولی حال در میابم آن چه هرروز حس میکنم از هر چیز دیگری باارزش تر است وعشق من به تو ژرف ترین احساسات من است از تو به خاطر عشقت متشکرم عشق تو باارزش ترین و زیباترین بخش زندگی من است.   سوزان پولیس شوتز     ...
5 خرداد 1393

جنگ

قیافه کیان و ببینید:                             فکر میکنید داره چی میبینه؟ تام و جری، باب اسفجی یا پلنگ صورتی؟؟؟؟؟؟                     سخت در اشتباهید پسرم داره فیلم جنگی روز سوم و میببینه (لازم به توضیح که کیان به هیچ عنوان فیلم نگاه نمی کنه) اینجا هم ناراحته که چرا مزاحم فیلم دیدن اش شدم!!!!!!!!                  وا...
3 خرداد 1393

سرباز

سلام به همه دوستان خوبم امروز من میخواستم الگو بکشم کیان هم با دیدن کاغذ و مقوا و قیچی سریع اومد که کاردستی درست کنه همیشه هم کاردستی درست کردن ما به این روش که من درست میکنم و آقا فقط تماشا میکنن و البته گاهی نظر هم میدن!!! اما امروز دیگه نزاشتم جریان اون طوری پیش بره و چند تا مستطیل و دایره تو سایز های مختلف بریدم و دادم دستش گفتم خودت هر چی دوست داری درست کن ..... بعد هم از پیشش رفتم تا نظر ندم بعد از مدتی دیدم اومده فاتحانه یه چیزی نشونم میده و میگه زود با مقوا یه تفنگ درست کن اینا که بهم دادی هیچ کدوم شبیه تفنگ نیست گفتم مگه چی درست کردی با خوشحالی گفت یه سرباز قوی !!!!!!!!         &n...
3 خرداد 1393

مخ

سلام به همه دوستای خوبم امروز دارم با لبتاپ کار میکنم کیان هی میاد از سر و کله ام میره بالا آخر سرم دوپایی اومده وسط دستم با عصبانیت گفتم :کیان داری میری رو مخم ها!!!!برگشته میگه : مگه مخت تو دستاته ؟ گفتم :آره تو دستامه با جدیت کامل میگه : کو دستت و باز کن ببینم. آی من کم میارم جلو این بچه!!!!!!!!! ...
31 ارديبهشت 1393

جریمه

امشب کیان برای یکی از کارای بدش باید جریمه میشد از اونجایی که بدترین جریمه هم بازی نکردن با لبتاپه با ترس و لرز خواهش کرد یه جریمه دیگه بهش بدم منم گفتم آخه خودت بگو چه کارت کنم با مظلومیت تمام گفت: مامان خوبه دیگه نتونم خودم و تو آیینه ببینم .   پنجشنبه قرار بود بریم خونه مامان بزرگ خودم دومین سالگرد فوت پدر بزرگم بود اونجا هم خیلی بچه بود هم یه حیاط بزرگ با یه عالمه وسیله بازی مثل سرسره و الاکلنگ و ..... هم قرار بود شب یه هیئت عذاداری بیان و خلاصه نگه داشتن کیان تو اون مجلس خیلی سخت بود از صبح مدام براش توضیح میدادم که اذیت نکن و از این حرفا آخرش هم گفتم اگر زیاد اذیت کن میبرم میزارمت خونه عمه مرضیه (خونه عمه اش نز...
27 ارديبهشت 1393