کیان و نوژان

هر کس که گفت برای تو مردم دروغ گفت من راست گفته ام که برای تو زنده ام

فقط کیان

1394/5/1 18:57
571 بازدید
اشتراک گذاری

دارم از تو مینویسم که نگی دوست نداشتم

سلام به پسر خوب و قشنگ و شیطونمآرام

پسرم امروز اومدم فقط از خودت و این روزهات بنویسم آخه مدتهاست میام وبلاگت و فقط از کلیات میگم و عکس میزارم و میرم یعنی باور کن بیشتر از این نمیتونم وقت بزارم .

آخه هم خودت خیلی کار داری و هم نوژان وروجک اصلا نمیتونه ببینه من یه جا نشستمآرام

اما اگر خدا بخواد میخوام تو این پست فقط از این روزهات و حرفات بنویسمآرام

 

هفته پیش رفتیم و پیش دبستانی ثبت نامت کردم اولش انقدر حس خوبی داشتم مخصوصا که یکی از دوستام که از یکسالگی تو باهاش آشنا شدم وقتی شنید گفت وای کیان امسال میره پیش دبستانی پس خیلی بزرگ شده ....

منم خرسند که پسرم داره وارد یه مرحله جدید میشه و دنیاش داره بزرگتر میشه به هر حال کدوم مادریه که آرزوی بزرگ شدن و بالیدن فرزندش و نداشته باشه؟؟؟

اما بعد از چند روز یه دفعه هول برم داشت هی بیخودی بغض میکردم هی بغلت میکردم (هر چند یه ذره احساس بزرگی میکنی و خیلی مثل گذشته استقبال نمیکنی) وای پسرم چقدر بزرگ شده !!!! وای خدایا یعنی  سال شد؟؟

خلاصه بعدش رفتیم یه روز سرزمین عجایب و اونجا برعکس همیشه که بابا باهات بازی میکرد منم باهاتون تو بازی ها شریک شدم عباس تعجب کرده بود آخر هم بهم گفت چی شده بود تو هم امروز بازی میکردی؟؟ خنده ام گرفت که انقدر کارم تو چشم بوده که عباس هم متوجه شده ولی با بغض براش تعریف کردم که کیان داره بزرگ میشه من حس میکنم این روزها رو از دست دادم .... حس میکنم تو یک سال گذشته خیلی کمتر به کیان و بچگیش رسیدم .... هر چند خیلی ها این نظر و ندارن چون من تو هر شرایطی برای بازی باهات وقت میزاشتم و حتی تو روزای بد حالی بارداری میومدم تو سنگرت میخوابیدم و میشدم سربازت آرام

خلاصه که هول شدم واسه همینم میخوام این پست و با عکسای کوچولویی هات بزارم و فقط از تو مینویسممحبت

 

این روزها مدام دنبال سرگرمی هستی و یک ثانیه هم بیکار نمیمونی ....

یا داری با کاغذ کاردستی درست میکنی .....

یا سی دی میبینی که مدتها بود اصلا سراغ سی دی ها نمیرفتی!!!

یا حتی گاهی لگوها تو میریزی که مدتی بود تو فکر انباری فرستادنشون بودم چون هم جاگیر بود و هم بی مصرف.

و گاهی هم فقط گاهی میای سراغ لبتاپ.

تازگی ها به خونه مامان جون اینا علاقمند شدی و هر بار که میریم اونجا اصرار میکنی که بیشتر بمونیم البته این اصرار هیچوقت به گریه و زاری برای موندن ختم نمیشه .... اما قبلا تا میگفتم خوب تو بمون سریع میگفتی نه منم میام اما تازگی ها میگی مامان کی میای دنبالم؟؟؟

بعد از دو سال تو اتاق خودت خوابیدن تازگی ها  اصرارت برای اومدن به اتاق ما زیاد شده و خوب همه اش میگی کاش منم یکی و داشتم که پیش من و تو اتاق من بخوابه و من هم مدام بهت وعده سال بعد و میدم

بهت یاد دادم شبا برای خواب سه تا صلوات بفرستی تا زود و راحت بخوابی و خدا رو شکر هر بار هم خودت میگی مامان تا صلواتام تموم شد خوابم برد و یه شب که خونه مامان جون بودیم داشتی به باباجون هم یاد میدادی و تا بابام خواست بلند بلند صلوات بفرسته سریع گفتی نه بلند نگو باید تو دلت بگیآرام

دیگه شبا میام پیشت برات کتاب میخونم تا بخوابی و کنارت میمونم تا کامل خوابت ببره خدا رو شکر نوژان زود میخوابه و میتونم با دل راحت پیشت بمونم ولی یکی دو باری که نوژان بد خواب شده بود اونم آوردم تو اتاقت و با هم خوابیدین.

تازگی ها دیگه از جمع آوری اطلاعات در مورد جنگ دست برداشتی و داری در مورد بدن انسان و میکروب ها و گلبول ها اطلاعات جمع میکنی و منظومه شمسی و اسم یه عالمه سیاره رو یاد گرفتی و ما هم هر چی علوم و جغرافیا یادمون رفته بود به لطف سوالات بی پایانت یادمون اومده دیگه یه روز انقدر پرسیدی که عباس برات تو نت عکس ویروس ها و میکروب ها رو سرچ کرد و بالاخره تو بدون میکروسکوپ میکروب ها و ویروس ها رو دیدیآرام

یک عالمه دایره کوچولو کشیدی و قیچی کردی و اونا شدن گلبول های قرمز و سفید بدن انسان......

و یه عالمه هم ستاره و سیاره و همه رو هم چسبوندی به دیوار اتاقتآرام

بهت گفتم برای رسیدن به خواسته ات باید مودبانه صحبت کنی و از لطفا و خواهش میکنم استفاده کنی و حالا تا کارت گیر میفته شروع میکنی به خواهش میکنم گفتن و لطفا لطفا راه میندازی و وقتی میبینی هنوز ما مخالفیم دلخور میشی که منکه این همه گفتم لطفا پس چی شد؟؟ خلاصه یک روز هم موضوع صحبت مون استفاده از کلمات مودبانه و کاربردشون و .... بود.

خدا رو هزار مرتبه شکر نوژان و خیلی دوست داری به قول خودت حتی بیشتر از من و بابا و اصلا یک ذره حسودی هم تو اون مجود نازنینت نیست و این همه آرزوی من بودهمحبت

 

 

وای مامان چقدر دلم برای موهای بلند و آشفته ات تنگ شده چقدر خوشحالم که به حرف دیگران گوش ندادم و همیشه موهات و بلند نگه داشتم....

میدونی دلم واسه اون وقت ها که برای لالایی میخوندم هم تنگ شده وقتایی که با چشم چشم دو ابرو خوندن من آروم میشدی.... میدونی اولین بار چرا برات چشم چشم دو ابرو رضا صادقی و خوندم ؟؟؟ وقتیکه چشم و ابروت برام قشنگ ترین چشم و ابروی دنیا شد و وقتی نگاهش میکردم کلی ذوق زده میشدممحبت

یا وقتی برات سیمین بری و میخوندم چون پوستت خیلی سفید و قشنگ بود و البته هستمحبت

خدا رو خیلی خیلی شکر که هنوزم دو تایی های قشنگی داریم و قشنگتر از همه اش شبهاییه که کنارت میمونم تا بخوابی و قبلش کلی با هم حرف میزنیم.....

یا وقتایی که گل یا پوچ بازی میکنیم و تو یه عالمه جر زنی میکنی که من اصلا نمیدونم از کجا یاد گرفتی ؟آخه فقط با خودم بازی میکنی و منم که اصلا جرزنی بلد نیستم .... یه بار که برای خاله اکرم تعریف میکردم جرزنی هاتو میخندید و میگفت وقتی بچه بودیم منم همه اینا رو تو بازی انجام میدادم ولی تو نمیفهمیدی(خاله اکرم خاله خودمه که یک سال و نیم از من کوچکتره و تمام بچگی من با اون بوده)،عوضش تو خط نقطه همیشه میبازی و آخرش گریه و زاری که تو چرا نمیزاری من برنده بشم و البته تا حواسم پرت بشه چند تا خط اضافه میکشی و کلی ذوق میکنیچشمک

میدونی مامان امسال تابستون اصلا بهت سخت نگرفتم تو لباس پوشیدن و گذاشتم هر جوری دوست داری لباس بپوشی ... هی نگفتم اینو نپوش مال مهمونیه اون و نپوش کهنه شده دیگه اصرارت نکردم برای شلوارک پوشیدن و گذاشتم هر چی دوست داری بپوشی ... تو هم چسبیدی به شلوار جین و تیشرت منم اصلا ناراحت نمیشم هر چند قبلا مدام حواسم به ست لباست و کفش و کتونیت بود اما امسال  آزادتر بودی ....هر چند قبلا هیچ اصراری در مورد انتخاب لباس نداشتی اما از پارسال دیگه شروع شده بود اما هیچوقت گریه و لجبازی نداشتیم ولی با خودم فکر کردم بزار خوشحال باشه و حالا که دوست داره خودش انتخاب کنه خوب چند تا شلوارک خوب و نو داری که همین جوری مونده همه رو میدیم محمد سجاد بپوشه .... به جاش دو تا شلوار جینات کهنه شدن آرام

خلاصه میخواستم امسال تابستون برات تابستون خوبی باشه حتی با وجود نوژان پارک هم میبرمت چقدرم خوبه کلی بازی میکنی و خوشحال برمیگردی خونه و تو همین پارک رفتن ها و به بهونه اینکه من با کالسکه نمیتونم داخل مغازه بیام خودت میری و خرید میکنی روزای اول انقدر آروم حرف میزدی که فروشنده صدات و نمیشنید اما الان خودت میری سراغ یخچال هر چیزی بخوای برمیداری و پولشو میدی .... یه بارم که فروشنده دو بار پشت سر هم حالتو پرسیده بود گفته بودی چقدر میپرسی منکه یه بار گفتم ممنون!!!!!!!

عزیزم دوست دارم وقتی اینا رو میخونی یاد تابستون 94 بیفتی و بفهمی همه تلاشم خوشحالی تو بوده و خندیدن چشمای ماهتمحبت

 

شاید باز هم به این پست عکس و مطالبی اضافه بشه....

 

 

پسندها (7)
نظرات (7) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
mahtab
5 مرداد 94 16:10
مریم جون نمیدونم چرا گریه ام گرفت خیلی احساسی بود پستت ایشالا همیشه خوب و خوش باشید در کنار هم من از دیدن عکسهای کوچولویی های همه اشکام سرازیر میشه نمی دونم چرا
مریم(مامان کیان)
پاسخ
قربوونت بشم مهتاب جان اتفاقا خیلی سعی کردم احساسی نشه .... خیلی لطف داری که بهمون سر میزنی
همراه رایانه
5 مرداد 94 16:44
همراه رایانه مرکزی برای پاسخگویی شبانه روزی برای پاسخگویی به سوالات رایانه ای و موبایل تماس از طریق تلفن ثابت : 909070345 ادرس سایت :www.poshtyban.ir
همراه رایانه
5 مرداد 94 18:45
همراه رایانه مرکز پاسخگویی شبانه روزی سوالات رایانه ای و موبایل تماس از طریق تلفن ثابت :9099070345 ادرس سایت :WWW.poshtyban.IR
ارام
5 مرداد 94 19:15
سلام خیلی دلم براتون مخصوصا بچه ها تنگ شده بود کلی با این پستت کیف کردم... به زمانی آرزو میکردم که سریع بزرگ شه و مستقل شه و کمی بتونم نفس بکشم اما الان دلم تنگ میشه برای همه روزهایی که گذشت ان شاء الله همه بچه ها عاقبت بخیر بشن معنی همه جملاتت رو خوب درک میکنم واقعا لذت بخشه به مرد کوچولوی به متری اینقدر پر جذبه کنار قدم بزنه و همیشه مسرورت کنه خدا حفظش کنه برم دوباره میام
مریم(مامان کیان)
پاسخ
خیلی ممنون آرام جان ما هم خیلی دلمون برات تنگ شده بود اما الان که دارم مینویسم دلم بزرگتر شده خودت که میدونی چرا؟ خیلی ممنون خدا محمد باقر قشنگم و هم برات نگه داره
مریم مامان آیدین
5 مرداد 94 19:47
مریم چه پست قشنگی بود...یه عالمه خاطره قربون اون عکس های کوچولویی کیان من با اینکه هنوز دو سال به پیش دبستانی رفتن آیدین وقت دارم دلم خیییلی تنگ شد...راست میگی...هرچی هم که لذت ببریم از این روزها کمه ببوس مرد کوچولوی خونتون رو
مریم(مامان کیان)
پاسخ
خیلی ممنون مریم جونم آره خیلی زود میگذره ..... هرچند همیشه منتظر این برزها هستیم و هی میگیم کی بزرگ میشه کی عاقل میشه
مامان مینا
10 مرداد 94 23:00
سلام به مریم جان عزیز که هنوزم ما تو ذهنش جا داریم و بهمون سر میزنه. همیشه از خوندن پستهای قشنگتون کیف میکنم و از دیدن فرزندان گلتون بیشتر لذت میبرم. خدا هردوشونو براتون حفظ کنه و شماروهم برای اونا حفظ کنه.روی ماه هردوشونو ببوسین.
مریم(مامان کیان)
پاسخ
سلام مینا جان قربوونت عزیزم لطف داری خیلی ممنون شما رو هم همین طور
شیدا
5 مهر 94 7:02
سلام مامان کیان جون پس چرا از پسرتون عکس نمیذارید که رفته پیش دبستانی؟ بی صبرانه منتظرم
مریم(مامان کیان)
پاسخ
سلام شیدا جان این وروجک نوژان اصلا بهم فرصت نمیده بشینم پای لبتاپ چند تا عکس برای شهرام فرستادم فعلا اونا رو ببین تا سر فرصت با کلی عکس جدید پست بزارم