کیان و نوژان

هر کس که گفت برای تو مردم دروغ گفت من راست گفته ام که برای تو زنده ام

این روزهای ما (کیان و مامانی و نوژان)

1394/2/9 18:56
1,178 بازدید
اشتراک گذاری

سلام یه سلام خیلی بلند بالا به همه دوستای خوبم محبت

و سلام به کیان و نوژان عزیزم که تمام 24 ساعت هر روز من به اون ها تعلق دارهمحبت

این روزها میگذرن .....

خیلی روزهای پر مشغله ای هستن خیلی خیلی زیاد ....

تجربه ای که از بچه داری داشتم کیان بوده که هم نوزاد فوق العاده آرومی بوده و هم همون یه بچه بود!!!!

بر خلاف تصورم تو اولین روزهای دنیا اومدن نوژان کیان اصلا بزرگ و مستقل نیست و هنوز حسابی بچه است و نیاز به مراقبت و همراهی داره و نوژان دختر خوب و آرومیه که زیاد نمیخوابه و نهایت زمانی که میشه تنها بیدار بمونه نیم ساعته و بعدش یکی و میخواد که باهاش حرف بزنه و آرومش کنه....

 کیان که هنوزم باید روزها باهاش سرباز بازی کنم و حتی اگر نخوام هم میاد تفنگ و میده دستم و انقدر بهم شلیک میکنه تا مجبور شم از خودم دفاع کنمخطا

پارسال این روزها میرفتیم با هم کلاس ژیمناستیک و هم من اونجا کلی دوست پیدا کرده بودم هم اومدن بهار و با تمام وجود حس میکردیم آرام

اما امسال همه چیز فرق کرده ......

امسال از روز دنیا اومدن نوژان تا روز سیزده بدر هیچ جا نرفته بودیم (جز خونه مامانم و دو سه جا هم عید دیدنی)و بیشتر از کیان من کلافه بودم ... تا روز سیزده بدر که امن ترین جایی که به نظرمون رسید امامزاده صالح بود خلاصه با کلی وسیله به خاطر داشتن نوزاد 33 روزه مون راهی شدیم ....

تو راه بود که کیان مردم و میدید که زیر انداز انداختن و خلاصه همه جا خیلی شلوغ بود منم شروع کردم به توضیح اینکه سیزده بدر چه روزیه و کیان اصرار که ما هم دستمال بندازیم و بشینیم کنار خیابونتعجب

خلاصه اون روز و با قول اینکه ما هم یه ذره که هوا بهتر شد میایم گذروندیم...

اینم کیان که همیشه تفنگش همراهشهچشمک

دارم سعی میکنم که روزها و اتفاقات و درست به خاطر بیارم برام مهمه که خاطراتتون درست و کامل ثبت بشه اما از اونجایی که نمیرسم یادداشت کنم خیلی چیزها ممکنه جا بیفته!!!!

بعد از تعطیلات هم نوژان و بردیم دکتر تا ویزیت شه و منم با ذوق و شوق میخواستم براش شیر خشک بگیرم که دکتر قبول نکرد ... واقعا بعضی شبها نوژان همه اش شیر میخواد و من حس میکنم سیر نمیشه اما دکتر این اعتقاد و نداشت و میگفت احتیاجی به شیر خشک نیست و خدا رو شکر خوب وزن گرفته...

همون روز بود که یه لباس جدید به نوژان پوشوندم و با اون لباس و کلاهش بود که متوجه شدم نوژان به شدت شبیه کیان ..آرام

روزامون پشت سر هم با بچه داری میگذرن و من خدا رو شکر امروز خیلی راضیم .....

میگم امروز چون تقریبا یک ماه اول مشغول فکر کردن به این موضوع بودم که ای وای هیچ کاری نمیتونم بکنم هیچ وقتی برای خودم ندارم !!!! نمیتونم از خونه برم بیرون!!!!! خونه همیشه به هم ریخته است !!!!!! و ........

کلی فکر این مدلی.....

اما بعد به این نتیجه رسیدم که این روزها هم دیگه برنمیگردن و باید با بچه هام خوش بگذرونم .... واین شد که با یه دستم کریر و تکون میدادم و با یه دستم با کیان بازی میکردم و تازه یه لباس هم برای خودم بریدم و تو وقتای بیکاریم که به ندرت پیش میومد بهش میرسیدم که بدوزمش ....

تازه یه عروسی هم رفتیم و کم کم دستم اومد چه طوری روزها رو بگذرونیم هر چند این وسط بازم کیان حوصله اش سر میرفت و کلافه میشد و دلش میخواست بره بیرون ... الهی بمیرم هیچوقت ابراز نمیکنه اما میفهمم چقدر کلافه است و اون موقع میشه که با یه کار دستی جدید یا بازی خط نقطه که از بارداریم یکی از بازی های مورد علاقه کیان بوده سرش و گرم میکنمآرام

و البته از همین امروز و فرداست که با نوژان و کالسکه و کیان بریم پارک تا پسرم بازی کنهمتنظر

تو این روزها بود که یه عروسی هم رفتیم و تقریبا اولین مهمونی رسمی نوژان بود که کلا تو سالن آروم بود و تو ماشین هم خوابید اما شب تا ساعت 3 بیدار بود و گریه میکرد و تو طول روز بعد هم کلا بی قرار بودغمگین

مهمونی بعدی مهمونی دنیا اومدن خود نوژان بود که قبل از عید به خاطر ایام فاطمیه نشد مهمونی بگیریم و تعطیلات عید هم که هر کسی یه جا بود و خلاصه موند تا 28 فروردین ...

سالن یه رستوران و برای نهار جمعه رزرو کردیم و کلا هم 60 تا مهمون داشتیم .

خدا رو شکر همه چیز خیلی عالی برگزار شد و یه مهمونی خانوادگی خوب گرفتیم.

اینم دختر و پسرم قبل از اومدن مهمونا آرام

و این روزهای کیان که همچنان به سرباز بازی میگذره و من حتی تو آشپزخونه و موقع انجام کارهای خونه همچنان فرمانده هستم و جنگ و فرماندهی میکنمچشمک

اینم کیان با این همه سرباز و وسیله جنگی که هر روز به محض بیدار شدن پخش میشن همه جای خونه و خدا رو شکر هر شب قبل از خواب هم جمع میشن آرام

و این من و عباس هستیم که تو هر قدمی که بر میداریم یه وسیله جنگی میره زیر پامون و صدامون در میاد بدبو

اما چاره ای نیست وقتی تمام روز و هفته رو بچه ام توی خونه است دیگه توی خونه باید بهش خوش بگذره و راحت باشهزیبا

جمله کیان بعد از ردیف کردن سرباز ها: مامان ببین چقدر کم سرباز دارم هنوز 30 تا هم نشده آخه چه جوری با اینا لشکر درست کنم؟؟

اینم سربازی که بدون هیچ کمک و ایده ای از من بگیره درست کرده برای شرکت تو جنگ آخه میدونین که خیلی کم سرباز داره!!

 

و کیان در حال کمک به مامان برای اینکه زودتر کارم تموم شه و برم به جنگ مون برسم!!!!

و نوژان خوشگلم از یک ماهگی تا آخر 2 ماهگی:

فکر کنید نوزاد 45 روزه تون و این مدلی خوابوندین و ....

این مدلی تحویل بگیرین:

و بالاخره ما به قولمون عمل کردیم و کیان و بردیم سیزده بدرخنده

یک روز جمعه و سورتمه تهران:

یه سرباز که همیشه ابزار جنگش همراهشه.....

یه عذر خواهی و ابراز شرمندگی به همه دوستای خوبم بدهکارم خیلی خیلی زیاد دلم برای خودتون و کوچولوهای نازتون تنگ میشه .....

گاهی با گوشی به وبلاگ گلای خوشگلتون سر میزنم اما واقعا مجالی برای کامنت دادن ندارم امیدوارم عذر منو بپذیرین و یه روزی همه تون این روزهای منو تجربه کنیدچشمک

پ ن :تا این پست و ویرایش و ثبت کنم نوژان خودشو تو کریر کشت بازم کلی کامنت تایید نشده موند رو دستم.

 

پسندها (9)
نظرات (19) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مریم مامان آیدین
10 اردیبهشت 94 20:51
سلام مریمی جونم الهی...قربون اون عکس خواهر و برادری برم من کیان چه خوشگل نوژان رو بغل کرده تو تالار سرباز بازیش هم خیلی گسترده تر شده هااا....دیگه خونتون میدون جنگی شده واسه خودش ایشالا عروسی کیان و نوژان رو بیای همین جا برامون بنویسی دوستم
مریم(مامان کیان)
پاسخ
سلام عزیزم خدا نکنه دوستم اوه مریم یعنی تا ا.ون موقع به وبلاگ نویسی ادامه بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مریم مامان آیدین
10 اردیبهشت 94 20:53
مریم این وروجکت قبل 2 ماهگی این شکلی قل میخوره بزرگ بشه چه شیطونی بشه سیزده به در هم ایده جالبی بوده هااا قربون اون کمک کردن کیان هم برم من خیـــــــــــــــلی ببوس هر دو تا فرشته رو
مریم(مامان کیان)
پاسخ
مریم ما هم به همین فکر میکنیم عباس که مدام میگه این یکی از کیانم شیطون تره
مامان سمانه
11 اردیبهشت 94 13:16
ای جووووووووووونم ؛ هزاااار ماشا... دخترمون بزرگ شده خدا حفظش کنه مریم جووون قربون دل کیان بشم که حوصله ش سر رفته ، وااااا بچه تو خونه میمونه یعنی اینکه رو اعصاب باشه ، بچه ها خسته میشن واقعا کلافه هستن ، خدا بهت صبر بده عزیییزم وااااای کیان جوووونم تو مهمونی خواهرش چقد خوشتیپ شده بود قربونش بشم اون عکسی که نوژان رو بقل کرده و داره به دوربین نگاه میکنه رو خیلی دوست دادم خیلی نازه قربونش بشم من برای هر جفتشون اسپند دود کن
مریم(مامان کیان)
پاسخ
قربونت بشم سمانه جان نظر لطفته چشمات خوشگل میبینه عزیزم
مامان سمانه
11 اردیبهشت 94 13:17
کیان منو سربازت بشم قبول میکنی ماو خاله جون ؟ قول میده به اندازه 10 تا سرباز برات بجنگم ...
مریم(مامان کیان)
پاسخ
کیان کلا همیشه دنبال سربازه از هر مدلش
مامان سمانه
11 اردیبهشت 94 13:17
هر دوتا دسته گلاتو از طرف من مااااااچ گنده کن
مریم(مامان کیان)
پاسخ
قربونت بشم عزیزم شما هم آریسا خوشگلم و ببوسین
mahtab
13 اردیبهشت 94 14:27
سلام عزیز خیلی حرف دارم برای پستت اما به همین بسنده می کنم که خیلی خوشحالم براتون خیلی خوشحالم که راضی هستی و تلاش می کنی خوش بگذره بهتون با همه ی سختیهای بچه داری و کم خوابی دوستت دارم دوست خوبم ببوس دختر و پسر نازتو از طرف من
مریم(مامان کیان)
پاسخ
سلام مهتاب جان شرمنده روی ماهتم به خدا اصلا نمیرسم به وبتون یه سر بزنم راستش تلاش میکنم ولی به نتیجه نمیرسه دریغ از یه روز تفریح .... ولی خوب از فکرای منفی فاصله گرفتم
مامان فرانک
13 اردیبهشت 94 15:19
مریم جون لذت ببر از این روزهای قشنگی که داری سپری میکنی این روزهای به یاد موندنی دیگه بر نمیگردن حسابی با پسر و دختر نازت لذتش ببر و حس قشنگت براشون به یادگار بنویس تا بدونن چه مامان با احساسی دارن.......مراقب دو تا فرشته های مهربونت باش و همیشه شاد و پر انرزی روزهای بهاری خوبی سپری کنین
مریم(مامان کیان)
پاسخ
سلام فرانک جان قربون محبتت عزیزم
مامان زهرا
15 اردیبهشت 94 16:04
سلام مریم جان خوبی خانم خداقوت .خانمی حق داری کلافه بشی واقعا سخته ولی به قول خودت این روزا لذتی داره که دیگه برنمیگرده .الهی که بخیر وخوبی بگذره گلم . ماشالله به نوژان گلم پاپوششو ببین چه خوشگله . ماشالله به کیان نازم خسته نشدی آقا ازین همه سرباز بازی . خانمی رفتی سیزده بدر دستمال انداختین زیر پاتون فک کنم مریم جون اگه بخوای برین بیرون احتیاج به خاور پیدا کنی ازیه طرف وسایل نوژان خانم ازیه طرفم وسایل سربازی آقا کیان . خوش باشید همیشه عزیزم دختر وپسر نازتو ببوس
مریم(مامان کیان)
پاسخ
سلام عزیزم قربونت بشم ممنونم آره دیگه بچه ام دلش سیزده بدر میخواست واقعا ما رو باید موقع بیرون رفتن ببینید ....
مامان ریحانه
15 اردیبهشت 94 17:34
وااااااااای مریم جون اول بگم که خانوم طلا چقدر ناز شده البته که ناز بود نازتر شده واقعا وقتی نگاش میکنم دلم ضعف میزنه خدا برات حفظشون کنه دو تا گلای نازتو و اینکه منم با تولد نازنین درست حسی شبیه شما داشتم فکر میکردم دیگه نمیتونم هیچ کاری بکنم افسرده شده بودم با این تفاوت که پوریا از کیان جون بزرگتر بود و زیاد به من احتیاج نداشت ولی خوب همون فکرایی که میکردی به سراغ منم میومد تا با عقد کنون دختر خالم و شرکت در مراسم عقد کنون زندگی من از این رو به اون رو شد و کلا افسردگیم به پایان رسید خوشحالم که تونستی با این قضیه کنار بیای و توصیه ای که بهت میکنم اینه که از لحظه لحظه های نوژان جون استفاده کنی چرا که برگشتی نداره من به خاطر افسردگی خودم و کولیکی که نازنین داشت زیاد از اون لحظات شیرین استفاده نبردم و همیشه منتظر بزرگ شدن نازنین بودم ولی الان افسوس میخورم و دلم بد جور برای اون روزها تنگ شده ببوووووووووووووس عزیزای دلمو
مریم(مامان کیان)
پاسخ
قربونت ریحانه جان ممنون از دلداریت مادرا همیشه دلشون تنگ بچه هاست چه نوزادی و چه بزرگی ..... کاملا حستو درک میکنم من چون تمام نوزادی کیان همه اش استرس داشتم و از هر عطسه بچه تا کجا که نمیرفتم .... کلا تصمیم داشتم این بار بهتر باشم و بیشتر استفاده کنم اگر این همه کار و گرفتاری بزاره...
منم لیلی
16 اردیبهشت 94 16:21
خیلی خوشحال می شم می بینم پست جدیذ گذاشتی خدا حفظشون کنه بچه هاتو
مریم(مامان کیان)
پاسخ
خیلی ممنونم